|
هر چی عطر گل یاسه مال تو هر چی احساسه نیازه مال من هر چی حرفای قشنگه مال تو هر چ گوشه یو کنایست مال من هر چی آهنگه قشنگه مال تو صدای ساز شکسته مال من کوه بیستون با نقشش مال تو همه ی تیشه و رنج آسمون ش مال من هر چیصافه مال تو هر چی ابرای سیاهه مال من هر چی روزای بلنده مال تو یه شب سیاه ابری مال من اون شبای پرستاره مال تو یه دونه ماه و نشونش مال من هر چی دریاست توی دنیا مال تو یه چیکه قطره بارون مال من تموم رنگای عالم مال تو یه دونه رنگ قشنگش مال من دو تاچشمای سیاهم مال تو حسرت دیدن چشمات مال من باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بیتاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه؟ اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه!!! دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره باید تورو پیدا کنی هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم آخه دارم از رفتنت بدجوری گُر میگیرم دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده! این آخرین باره عزیز دستامو محکمتر بگیر آخه تو که داری میری به من نگو بمون نمیر تو میری و یه باغ سبز درش به روت بازه هنوز من با تو سوختم نازنین باشه برو با من نسوز اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده گریه نکن برای من قسمت ما همینه دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم . ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم ،اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور ، هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم . بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری را دوست دارم نه به خاطر چشمای زیبایت تو را دوست دارم نه به خاطرنگاه معصومانت تو را دوست دارم نه به خاطرصدای دل نوازت تو را دوست دارم نه به خاطرزیبایی زیادی در وجودت بلکه تو را دوست دارم بخاطر خاطراتی که با تو بودن دارم و شخصیتی که با تو بودن پیدا کردم تو را دوست دارم به خاطرتکانی که در دلم داری تو را دوست دارم به خاطراینکه در گوشه دلم جا داری تو را دوست دارم به خاطروفایی که به من داری سامان عزیزم تو را دوست دارم به خاطرعشق پاکی که به من داری بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی ، همانی باشم كه تو آرزوی آن را داری بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد بگذار كسی باشم كه زمان تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی بگذار همانی باشم كه تو در روياها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جان خواهی داد که من هم برای عشق تو جان میدهم با همه وجودم دوستت دارم تقدیم به عشقم اگه يه وقت بغض مي کنم .... گاهي تبسم ميکنم.... ميخوام بگم عاشقتم .... دست و پام وگم ميکنم.. ميخوام بگم جون مني.... آتيش به جونم ميگيره... ميخوام بگم دوست دارم...ا ما سرزبونم میگیره.... وقتی حرفام رو میخوردم.... داشتم از عشقت میمردم.... وقتی لبهام رو میدوختم.... تو آتیشت میسوختم..... وقتی بودم سرد وساکت.... داشت دلم میشد هلاکت.... فکر میکردم تا تویی جفتم ... سوختم و به تو نگفتم... خواستم از چشمات نیفتم توكيستي كه من اينگونه بي تو بيتابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو بسان قايق سر گشته روي گردابم ميخوام بگم دوستت دارم ولي بازم روم نميشه باز عطر تو چون بوي بهار مي آيد ميشه زميني كشيد سبزه سبز امون بده،امون بده باری تا آسمون بده نگو تو کو؟خونه کو؟گلپرهای پونه کو؟ نگو سوختیم من و تو اون که میسوزونه کو؟ رفتنم دست خودم نیست این کارو خدا برام میکنه عطر خاطره عطر کسی است که نمیدانیم کیست می آید یا رفته است به خدا قد تمام ستاره ها دوست دارم همیشه هم منتظرم که بیای ... وقتی اومدی کسی تو رو ندید اما من دیدمت کسی تو رو حس نکرد اما من با تمام وجودم حست کردم همیشه دلم میخواد برات شعر بنویسم عاشق باشم و دلتنگ نمیزاره نزاشته نهمین خرده ریزی که اسمش زندگیه من با تو همه آبهای جهان را شناور گشتهام تمامی دشتهای هستیام از آن توست برای تو می نویسم سامانی که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است به تمام تنهاییهایم قسم دوستت دارم
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ز جان شیرینتری ای چشمهی نوش تو را زین پس جز فرشته نخوانم لبخند معاوضه کن با جان شهریار آن دگر گفت ای گروه زرپرست چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟ مکن از خواب بیدارم خدا را به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا! خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن چون نماید به تو این دولت روی خیال حوصله بحر میپزد هیهات نمیدانم که دردم را سبب چیست؟ عجب عجب که برون آمدی به پرسش من گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید آرامِ دل غمگین، جز دوست کسی مگزین ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم منم شرمنده زین یاری که کردی آه از راه محبت که چه بیپایان است بده یک بوسه تا ده واستانی مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری ما را همین بس است که داریم درد عشق رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز چندین شکستِ کارِ منِ دلشکسته چیست؟ گر به خشم است و گر به عین رضا مرا هجران گسست از هم، رگ و بند من مریض درد عصیانم که درمانم تویی گفتی تو نه گوشی (!) که سخن گویمت از عشق من چون نزنم دست که پابند منی آخرالامر گل کوزهگران خواهی شد حبابوار براندازم از روی نشاط کلاه جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمیدانم مرا که سِحر سخن در جهان همه رفته است کی توان حق گفت جز زیر لحاف این بدان گفتم که تا هر بیفروغ دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر در راه عشق وسوسهی اهرمن بسی است ای غایب از نظر به خدا میسپارمت خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی می میکشیم و خندهی مستانه میزنیم اتل متل توتوله
|
About![]()
باز من تنهايم، باز من غمگينم، باز من سرگردان... از خود مي پرسم:به كه دل بايد بست به كجا بايد رفت؟... به كه بايد پيوست؟... به زميني كه پر از خار است؟... به دياري كه پر از ديوار است؟... يا به افسانه ي دوست … گريه ام مي گيرد... Archivesفروردین 1388بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
هر چی عکس متحر ک می خوای دانلود کن نظر یادت نره | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||